روزي روزگاري جغدي در يك جنگل زندگي ميكرد كه با يك قو كه در درياچه زندگي ميكرد دوست بود. قو پادشاه تمام قو هاي درياچه بود و همه به او احترام ميگذاشتند و هروقت هركس مشكلي داشت به سراغ قو مي آمد تا او مشكلش را حل كند.
جغد فكر ميكرد كه چون قو پادشاه است، حتما او هم بايد پادشاه باشد تا بتوانند با هم دوست باشند. بخاطر همين هم الكي به قو گفته بود كه پادشاه تمام جغد هاي جنگل است.
يك روز صبح جغد از جنگل به سمت درياچه پرواز كرد تا قو را ببيند. وقتي به قو رسيد و سلام داد، دو تا از قوهاي درياچه به سراغ پادشاه آمدند تا مشكلشان را به او بگويند، پادشاه از جغد معذرت خواهي كرد و گفت: "چند لحظه صبر كن تا من با قوهاي درياچه صحبت كنم و زود پيش تو برگردم." و رفت.
جغد همينطور كه در اطراف درياچه پرواز ميكرد فكر ميكرد كه حتما بايد به قو نشان بدهد كه پادشاه جغدهاست وگرنه قو ديگر با او دوست نخواهد بود. در همين حال چشمش به يك لشكر سرباز افتاد كه در ميان جنگل اردو زده بودند.
سريع برگشت و به سراغ قو رفت. به او گفت بيا برويم تا سربازهايم را به تو نشان بدهم.
قو ميدانست كه جغد واقعا پادشاه نيست و اين حرف ها را ميزند تا او را تحت تاثير قرار دهد، ولي بخاطر اينكه غرور جغد را نشكند قبول كرد.
آنها پرواز كردند و بالاي سربازها رسيدند. سربازها داشتند آماده ميشدند كه به مبارزه با دشمن بروند.
قو گفت: "مگر اين سربازها به دستور تو به جنگ نميروند؟"
جغد گفت: "چرا همينطوره. الان من بهشون دستور ميدم كه فعلا نرن."
بعد هم پايين تر رفت و شروع كرد به هو هو كردن: "هووووو....هووووو...هووووو"
فرمانده وقتي چشمش به جغد افتاد به سربازانش گفت: "جغد خيلي بديمن است. امروز به جنگ نميرويم. چون ممكن است بدشانسي بياوريم و شكست بخوريم."
سه روز ديگر هم همين اتفاق افتاد. هرسه روز جغد و قو بالاي سر سربازان پرواز كردند و جغد هو هو كرد. روز آخر فرمانده گفت: "اين جغد همه ي برنامه هاي ما را به هم ريخته. بايد بگيريمش تا بي موقع هو هو نكنه."
و همه ي سربازها دويدند به سمت جغد. وقتي يكي از سربازها تور را به سمت جغد پرتاب كرد تا او را بگيرد، قو سريع او را به عقب هل داد تا در تور نيفتد و سريع پرواز كردند به سمت ديگر درياچه.
جغد كه خيلي ناراحت و خجالتزده شده بود از قو تشكر كرد و واقعيت را به او گفت.
قو هم گفت: "من از اول هم ميدانستم كه تو پادشاه نيستي. ولي اصلا براي من مهم نيست و من تو را همينطور كه هستي دوست دارم."
و آنها براي هميشه باهم دوست ماندند.
روزي روزگاري جغدي در يك جنگل زندگي ميكرد كه با يك قو كه در درياچه زندگي ميكرد دوست بود. قو پادشاه تمام قو هاي درياچه بود و همه به او احترام ميگذاشتند و هروقت هركس مشكلي داشت به سراغ قو مي آمد تا او مشكلش را حل كند.
جغد فكر ميكرد كه چون قو پادشاه است، حتما او هم بايد پادشاه باشد تا بتوانند با هم دوست باشند. بخاطر همين هم الكي به قو گفته بود كه پادشاه تمام جغد هاي جنگل است.
يك روز صبح جغد از جنگل به سمت درياچه پرواز كرد تا قو را ببيند. وقتي به قو رسيد و سلام داد، دو تا از قوهاي درياچه به سراغ پادشاه آمدند تا مشكلشان را به او بگويند، پادشاه از جغد معذرت خواهي كرد و گفت: "چند لحظه صبر كن تا من با قوهاي درياچه صحبت كنم و زود پيش تو برگردم." و رفت.
جغد همينطور كه در اطراف درياچه پرواز ميكرد فكر ميكرد كه حتما بايد به قو نشان بدهد كه پادشاه جغدهاست وگرنه قو ديگر با او دوست نخواهد بود. در همين حال چشمش به يك لشكر سرباز افتاد كه در ميان جنگل اردو زده بودند.
سريع برگشت و به سراغ قو رفت. به او گفت بيا برويم تا سربازهايم را به تو نشان بدهم.
قو ميدانست كه جغد واقعا پادشاه نيست و اين حرف ها را ميزند تا او را تحت تاثير قرار دهد، ولي بخاطر اينكه غرور جغد را نشكند قبول كرد.
آنها پرواز كردند و بالاي سربازها رسيدند. سربازها داشتند آماده ميشدند كه به مبارزه با دشمن بروند.
قو گفت: "مگر اين سربازها به دستور تو به جنگ نميروند؟"
جغد گفت: "چرا همينطوره. الان من بهشون دستور ميدم كه فعلا نرن."
بعد هم پايين تر رفت و شروع كرد به هو هو كردن: "هووووو....هووووو...هووووو"
فرمانده وقتي چشمش به جغد افتاد به سربازانش گفت: "جغد خيلي بديمن است. امروز به جنگ نميرويم. چون ممكن است بدشانسي بياوريم و شكست بخوريم."
سه روز ديگر هم همين اتفاق افتاد. هرسه روز جغد و قو بالاي سر سربازان پرواز كردند و جغد هو هو كرد. روز آخر فرمانده گفت: "اين جغد همه ي برنامه هاي ما را به هم ريخته. بايد بگيريمش تا بي موقع هو هو نكنه."
و همه ي سربازها دويدند به سمت جغد. وقتي يكي از سربازها تور را به سمت جغد پرتاب كرد تا او را بگيرد، قو سريع او را به عقب هل داد تا در تور نيفتد و سريع پرواز كردند به سمت ديگر درياچه.
جغد كه خيلي ناراحت و خجالتزده شده بود از قو تشكر كرد و واقعيت را به او گفت.
قو هم گفت: "من از اول هم ميدانستم كه تو پادشاه نيستي. ولي اصلا براي من مهم نيست و من تو را همينطور كه هستي دوست دارم."
و آنها براي هميشه باهم دوست ماندند.

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام